|
روی قبرم بنویسید کبوتر شدو رفت زیرباران غزلی خواند دلش ترشد و رفت چه تفاوت است که چه خورده است غم دل یا سم ان قدرغرق جنون شدو رفت او کسی بود که از غرق شدن میترسید عاقبت روی تن ابرشناورشدو رفت هرغروب از دل خورشید گذرخواهدکرد دختریکه ساده یک روز کبوترشدورفت
شب خوبی داشتیم تموم فامیل خونمون بود وخیلی خوش گذشت درواقع میشه گفت بهترین روزای زندگیم بود با حرفای خنده دارمحمد و پسرعموم علی که همیشه حرفای برای خندیدن دیگرون داره ******************** عروسی حمید به خوبی گذشت و کلی خاطرات خوبی هم از اون روز دارم ولی حوصلشو ندارم الان تایپ کنم ولی خوب دیگه را گیر میدین ***** 7مهر بود مامان داشت خونه تکونی میکرد و منم کمکش میکردم سما هم اومد به کمک من و با هم تو حموم وسایل بوفه رو میشستیم و حرف میزدیم که سما جریان اشنا شدنش با محمدو تعریف میکرد و اونم اینجوری بود که اون زمان که تلفنا شماره یاب تازه مد شده بودسما با خواهرش که تو خونه تنها بودن زنگ میزنن خونه ی ما شانسی وفوت میکنن بعد هم که قطع میکنن ما هم که تلفنمون شماره یاب بوده محمد اینا شمارشونو میگیرن و.... بعد سما بهم گفت انگار کسیو دوست داری؟؟منم گفتم که نه گفت چرا از قیافت معلومه خلاصه اون قدر گفت منم مثل این احمقها هرچی که تو دلم بود ریختم تو دایره و اونم گفت که بهش زنگ بزنم شاید اونم دوست داره ولی شمارتو نداره یا خجالت میکشه ویااصلا روش نمیشه منم قبول نمیکردم بازم اونقد تو گوشم خوند که قبول کردم که فقط یه بار بهسش زنگ بزنم احساسمو بهش بگم.سما بهم گفت که در هیچ شرایطی اسم اونو نبرم چون اگه حمید بدونه طلاقش میده قرار شد فردا بریم جلو مغازه تا برا حمید پیراهن بگیریم و سما هم ببیندش دقیقا یادمه که پنجشنبه بود باهم رفتیم بیرون .جلو مغازه که واستادیم فرزاد اومد بیرون و با حمید دست داد و به منم سلام داد منم طبق معمول ذوق مرگ شدم سما که خیلی تعریفش میکرد که خیلی نازه و خیلی خوشتیپه ومنو تو تصمیم راغب تر میکرد وقتی برگشتیم خونه موقع اذان بود و میخواستیم افطار کنیم موقع اذان عا کردم که اونم منو دوست داشته باشه وخدا خودش کمکم کنه بعد افطار با سما رفتیم اتاق من و با الکارت بهش زنگ زدم --الو فرزاد_بفرمایید؟ _اقافرزادخودتونین؟ فرزاد_بله شما؟ درحالی که میلرزیدم ادامه دادم :من کسی هستم که شما رو خیلی دوست دارم و میخوام احساسم بفهمین اینا رو سما برام دیکته میکرد با اینکه غرور له شدمو زیر پام میدیدم ولی باز ادامه دادم فرزاد_ من شما رو میشناسم؟ -- میشه گفت بله فرزاد_ نمیخوای خودتونو معرفی کنی؟ _ نه فرزاد_ولی صداتون برام اشناست شما همونی نیستین که عصر اومدین جلو مغازه؟ هنگ کردم . بله خودمم ادامه دارد....
فردای اون روز من ومامان با سما تو پارک قرار گذاشتیم و مامان شرایط خودمون و حمید و برا سما توضیح داد و سما بدون چون و چرا همشو قبول کرد .یه هفته بعدشم رفتیم خواستگارشو همون جلسه اول جواب مثبتو دادن و قرار عقدو گذاشتن برا یه ماه دیگه یعنی برا شهریور ۹ مرداد روز تولد من و نگین بود که وقتی پا به کلاس زبان گذاشتیم دیدیم همه ی دوستامون از مدیر گرفته تا دبیر و شاگردان یه جور خاصی نگاهمون میکنن(اموزشگاهی که ما میرفتیم یه اموزشگاه خیلی خوبی بود و همه با هم صمیمی بودیم و کلاسمونم مختلط بود ) نگین ـ ها چتونه؟؟ ساحل ـ هیچی چیزی نیست هم زمان من و نگین نشستیم رو صندلی سالن خانم صامتی(منشی)ــ نمیخواین برین تو کلاس؟؟ نگین ــ مگه ساعت چنده؟؟ خانم صامتی ــ ۳:۳۰ (بچه ها همشون کنار هم جمع شده بودن و هی پچ پچ میکردن) من ــ مگه کلاس ساعت ۴ نیست؟؟ خانم حیدری (دبیرمون)ــ من نیم ساعت زودتر میرم خونه امروز به همین خاطر ـــ بچه ها خوب برین تو دیگه نگین ــ امروز یه مرگتون شده ها؟؟؟؟و بعد رو به من اینا چشونه؟؟؟تولد ماست اینا هول کردن؟؟ بعد مثل جنیا پاشد و دست منو هم گرفت به طرف در کلاس برد دیدیم بلهههههههههه بچه ها برامون تولد گرفتن داشتیم از خوشحالی بال در میاوردیم وای کیکمون خیلی قشنگ طراحی شده بود دو تا قلب بود که جدا از هم که با یه خطی که اونم کیک بود به هم وصل شده بودن که درون اون خطه که به شکل مستطیل بود نوشته بودن تولدتون مبارک و درون اون قلبا تو هرکدوم اسم منو نگینو نوشته بودن یکی از روزهای خوبمون بود درسو تعطیل کردیم و کلی خوش گذرونیم همشون واسمون یه کادویی خریده بودن یکی از یکی زیباتر و شیکتر.کم کم به موقع رفتنمون نزدیک میشد که من رفتم تو راهرو که موهامو تو اینه درست کنم از اینه دیدم (تو کلاسمون یه پسری به اسم فرید بود که همیشه موقع نشستن روبه روی من مینشست .یه پسری باچشای روشن و قیافه ای بور قد بلند و حدود ۲۴ سال سن داشت.قیافشم بد نبود زیادم خوشگل نبود در کل پسری بود که قیافش به دل مینشست .من و نگین تقریبا بچه های کلاس بودیم چون ما دو تا فقط متولد ۷۰ بودیم بقیه بزرگتر از ما بودن)فرید پشت سر من واستاده داره به من نگا میکنه دستپاچه برگشتم بهش نگا کردم و یه لبخند بهش زدم فکر کردم حتما اونم منتظره منه تا تو اینه خودشو ببینه .باز ازش بابت تولد تشکر کردم خواستم رد شم که گفت : ویدااااااا ـــبله؟؟ فرید ــ یه خواهشی کنم ازت؟؟ ـــ بله بگو؟؟ فرید ــ میشه شمارمو بگیری؟ ـــ واسه چی؟؟ فرید ــ میخوام اگه قابل بدونی با هم بیشتر حرف بزنیم احساس کردم اگه این کارو کنم باز دارم به فرزاد خیانت میکنم با خونسردی بی سابقه ای از خودم سراغ داشتم گفتم:فرید داری شوخی میکنی نه؟؟و خندیدم فرید ــ نه جدی میگم خیلی وقته زیر نظرت گرفتم و دوست دارم ــ منو زیر نظر گرفتی؟؟ببین من ویداماااا؟؟من خیلی بچه امااا؟؟میخوام دوم دبیرستان بخونمااا؟؟؟مگه میخوای مهدکودک باز کنی؟؟ فرید ــ یعنی چی خوب چه اشکالی داره؟؟مگه سنت چشه؟ (راستی یکی از بچه های کلاس به اسم فاطی شدید فریدو میخواست اینوهمهی ما دخترای کلاس میدونستیم) ـــ هیچی ۹ سال اختلاف سنو و از این حرفا در ضمن شرمنده فرید برا من این چیزا خیلی زوده که بخوام خودمو درگیر کنم تو دلم گفتم :اره جون عمت. فرید ــ خوب تو درگیر نشو فقط بهم قول بده که اخر سر مال من میشی تا من خیالم راحت شه ــ نه من باز نمیتونم همچین قولی بهت بدم .ببین تو موقعیت های خیلی خوبی داری تو با مدرک لیسانس پرستاری و همچنین داری برا فوق میخونی میتونی با بهترین دخترا اشنا بشی همین تو کلاس خودمون هست کسی که خیلی دوست داره و برات جونشو هم میده فرید یه لحظه جا خورد بعد اروم گفت نکنه فاطیو میگی؟؟ ـــ از کجا میدونی؟؟ فرید ــ از نگاهاش فهمیدم ــ فاطی خیلی دوست داره باهاش بیشتر اشنا شو اون مناسب توهه که ۴ سال باهات اختلاف سن داره نه من.تو مثل برادر من هستی فرید ــ ولی من هیچ احساسی بهش ندارم ـــ فاطی دختر خیلی خوبیه اگه بیشتر باهاش اشنا بشی احساس پیدا میکنی فرید ـ- یعنی حرف اخر تو همینه؟ ــــ اره دادشی.(یه داداشم تنگش چسبوندم که دیگه خیال بازگشت به سرش نزنه) فرید ــ باشه مواظب خودت باش هر وقت به کمکی احتیاج داشتی رو من حساب کن. باز دوباره تولدت مبارک ــ چشم مرسی حتما وقتی وارد سالن شدیم دیدم نگین بدجور داره نگام میکنه همینطور پسرا هم با کنجکاوی به چهره ی فرید نگا میکنن فاطی ــ ویدا فرید چیکارت داشت؟؟ ـــ خاله جون هیچی فدات شم میخواست منو نصیحت کنه (ما تو کلاس همدیگرو خاله عمو عمه دایی و خواهرزاده و... صدا میکردیم) نگین ــ راجب چی؟؟ ــ در مورد رشتمون بعد به نگین اروم یه اشاره ای کردم که نامردی نکرد و گفت: چرا چشمک میزنی؟؟ ـــ مرض کی چشمک زدم؟؟ فاطی ــ ویدا بگو بهت چی میگفت خواهش میکنم من متوجه نگاهای اون به تو شدم اون بهت پیشنهاد داد نه؟؟؟ ـــ نههههههه فرید که نمیدونم یهو از کجا تو وسط کلاس سبز شد گفت :من از ویدا خواهش کردم که بهت بگه که پیشنهاد دوستیه منو تو قبول کنی بعد اروم به نگین اشاره کردم بریم بیرون دستشو گرفتم و اومدیم بیرون از در نگا کردم دیدم فاطی همچین مثل گیجا داره به فرید نگا میکنه ... یه نفس راحتی کشیدم و این جریانم به خوبی تموم شد در راه خونه به نگین که تموم جریانو گفتم اخر سر بهش گفتم : نگین خیلی خوشحالم که به فرزاد خیانت نکردم نگین ــ عوضش اون داره به جای تو هم خیانت میکنه بهت بدبخت ـــ ولی من قبول ندارم مطمئنم اونم دوسم داره نگین ــ تو زیادی مطمئنی من که هرموقع از جلو مغازه اش رد شدم گوشی دستش بوده داشته فک میزده ــ حتما با دوستاش حرف میزده خوب نگین ــ به جهنم حقته بری بمیری هرچی بلا سرت بیاد حقته ادامه دارد....
اون شب یکی از بزرگترین روزهای زندگیم بود خیلی خوش گذشت بعد شام همه ی دخترا و پسرای فامیل باهم رفتیم پیاده روی خیلی خوش گذشت صدا به صدا نمیرسید اونقد داد و هوار کرده بودیم همگی خسته و کوفته رسیدیم خونه و دیدیم همه خوابن ما هم اروم رفتیم بگیریم بخوابیم که مگه میتونستیم بخوابیم اونقد دلقک بازی کردیم یکی بالش پرت میکرد یکی اروم میومد از اون طرف پای اینو میکشید میرفت اون یکی از اون طرف یه چیزی پرتاب میکرد خلاصه خیلی خوش گذشت... ******** بعد سالگرد مامان بزرگ حمید که ۲۱ سالش بود گفت میخوام ازدواج کنم و ازاین حرفا سما خواستگار داره دارن شوهرش میدن و... مامان هم میگفت : من عمرا نمیتونم با بابات حرف بزنم بابات نمیگه این هنوز بچه ست؟نمیگه کو خونه ش؟و... حمید ــ خوب حالا تو حرف بزن خواهش میکنم من میدونم که تو به بابا هر چی بگی اون قبول میکنه مامان ــ نه این فرق میکنه نمیشه قبول نمیکنه حمید که از مامان نا امید میشد دست به دامن من میشد که ویدا تو بیا یه کاری کن تو بیا با مامان حرف بزن تا راضیش کنی ــ مامان جون خواهش حالا یه بار تو با بابا حرف بزن ببین چی میگه خوب؟ مامان ــ ویدا مگه میخوای بابا سکته کنه؟؟من میدونم بابات اگه بشنوه عصبانی میشه اخه ببین حمید چند سالشه این زمان زن گرفتنشه؟؟حالا بگین سما ۲۱ سالشه اون زمان شوهر کردنشه نه حمید؟ ــ باور کن میدونم ولی اینا همدیگرو دوست دارن سما هم میگه دارن شوهرم میدن مامان ـــ دختر تو چقدر ساده ای مگه خانوادش نمیدونن؟؟ اگه دختر خودش نخواد عمرا نمیتونن به زور شوهرش بدن؟حالا اون به کنار مگه حمید موقعیت درس حسابی داره؟؟مگه با گرفتن حقوق چهارصد هزار میشه یه زندگیو سر و سامان بده؟؟اون به کنار خرج عقد و عروسیو ما دادیم بقیه خرجای دوران نامزدیم باز ما دادیم بقیه چی؟ ـــ مامان سما گفته که من هیچی نمیخوام فقط گفته یه حلقه باشه بر اینکه نشون کرده هم شیم همین مامان ــ باور کن اینا همش حرفه اینا اولشه ـــ خوب باید ریسک کرد تو بابا یه حرفی بزن ببین چی میگه بد مامان ــ من نمیتونم بحث منو مامان هم به جای نرسیدو حمید دست به دامن خاله و خیلیای دیگه شد و بالاخره مامان یه روز وقتی شب بابا از عروسی برمیگشت قضیه رو گفت (اون روز که قرار بود بگه ما همگی رفته بودیم تو اتاقمون و از اتاق بیرون نیومدیم)مامان میگه وقتی گفته بابا اول خندیده بعد به مامان گفته شوخی میکنی؟ولی وقتی فهمیده جدیه !! عصبانی شده و... خلاصه بابا راضی نمیشد و حمید یه روز تصمیم به خودکشی و یه روز تصمیم به ترک خونه(الان که فکر میکنم جرات هیچکدومش و نداشت همش در حد تهدید بود) یه روز که من با سما داشتم حرف میزدم اون داشت میگفت که حمید گفته همدیگرو فراموش کنیم و ایشالله با یکی دیگه خوشبخت میشی و این طرفم گریه میکرد منم که تحت تاثیر قرار گرفته بودم داشتم گریه میکردم که یهو دیدم بابا بالا سرمه مامانم هم از اون طرف رسید مامان میدونست با کی دارم حرف میزنم بابا اشاره کرد ــ چیه؟چرا گریه میکنی؟؟با کی حرف میزنی؟ مامان ــ سما .دوست دختر حمید بابا ــ بزن رو ایفون شاسی ایفونو که زدم بابا وقتی صدای گریه سما را شنید که میگفت ویدا تو باباتو راضی کن من بدون حمید میمرم ... بعد سما گفت:مامانم اوم قطع کرد بابا که داشت میرفت بیرون رو به مامانم گفت فردا برو ببینش ببین چطور دختریه؟؟ مامان ــ یعنی بریم خواستگاری؟ بابا ــ اول برو ببینش و وضیعت حمیدو یه بار برا دختره مشخص کن بعد مامان ـ باشه حتما من زودی بعد رفتن بابا زنگ زدم به حمیدو بهش گفتم: ــ مژده بده بهت یه خبر توپ و دست اول بدم!!! حمید ــ بگو حوصله ندارم ـــ باشه پس خداحافظ نمیگم حمید ــ اهههه اذیت نکن خوب باشه شب پیتزا مهمونه من ـــ قبول بابا گفت برین سما رو ببینین و بعد برین خواستگاری حمید یه لحظه هیچی نگفت انگار تو شک بود بعد گفت : بگو به روح مهدی؟(پسر داییم) ـــ به روح مهدی راست میگم حمید ــ ویدا به خدا عاشقتممممممممممم بعد در عرض ۲۰ دقیقه نمیدونم چطوری خودشو خونه رسوند بعد فهمیدن جریان همگی شام بیرون بودیم و خیلی خوش گذشت ادامه دارد....
میمیرم برات ، میمیرم برات نمی دونستی میمیرم بی تو بدون چشات
خدا,وصیت منو گوش بده نامه مو بخون شاید دیگه من نباشم,مواظب عشقم بمون
وقتی از سر قبر برگشتیم همه ی بزرگترا رفتن خونه ی مامان بزرگ منو یاسی و سولی و سارا که خواهر کوچیکه یاسیه اومدیم خونه ی ما به بهانه ی برداشتن وسایل تا رسیدیم یاسی اول زنگ زد به نامزدش و باهاش حرف زدو جریانو گفت بعد به قول معروف قانعش کرد که با این کارش داره به من کمک میکنه تا من دیگه گول حرفای این و اونو نخورم و ساده نباشم. بعد اینکه قطع کرد من عین این عجولا پریدم الکارتو با بیسیم اوردم تا یاسی که با مادر تلفن حرف میزنه منم با بیسیم گوش بدم چون رو ایفون صدا ها خوب رد و بدل نمیشه.. شماره رو که گرفتم نفسم بالا نمیومد بدنم سرد سرد شده بود و دستام داشت میلرزید وقتی که بوق زد و یکی گفت بله؟ بند دل پاره شد و قلبم شروع کرد به شدت تپیدن یاسی ــ الو سلام خوب هستین؟ فرزاد ــ بله بفرمایید شما؟ یاسی ــ من یه دوست که میخوام باهاتون اشنا بشم فرزاد ــ اهان اون وقت به چه مناسبت؟ یاسی ــ حالا یه مناسبت براش پیدا میکنیم فعلا من شما رو جلو مغازتون دیدم خوشم اومده ازتون میخوام اگه دوست داشتین باهم بیشتر اشنا بشیم اقا فرزاد فرزاد ــ میشه خودتونو معرفی کنین؟ فرزاد ــ درسته افرین به این اطلاعات معلومه خیلی دوسم داریااا یا اینکه اشنا تشریف داری؟ یاسی ــ علاقه دارم و لی اشنا نیستم که میخوام اشنا بشم باهاتون فرزاد ــ خوش به حال من که چه شانسی دارم با همچین صدای نازی دارم اشنا میشم حتما خودتم مثل صدات خوشگلیااا یاسی در حالی که بهم زیر لبی فحش میداد و حسابی عصبانی شده بود گفت: پس چی؟مطمئن باش از تو خوشگلترم فرزاد ــ بر منکرش لعنت من که ندیدمت ولی اگه ببینمت حتما بهت میگم که کی خوشگلتره یاسی ــ پس با این حساب باید ما رو ببینی تا تصمیم بگیری فرزاد ــ اره پس چی؟ اینور خودمو میکشدمو به بالا و پایین میپریدم که یاسی بپرسه ازش دوست دختر داره یا نه که با سر اشاره کرد که بتمرگ الان میپرسم یاسی ــ ولی من اگه تضمین کنم چی؟ فرزاد ــ باید فکر کنم یاسی ــ واه واه چه از خود راضی نکنه نمیخوای به دو ست دخترت خیانت کنی؟ فرزاد ــ دوست دخترم کجا بود بابا؟ یاسی ــ یعنی تو با هیشکی حرف نمیزنی؟ فرزاد ــ نه یاسی ــ الان کاش تل تصویری بود که میدیدی گوشام دراز نیست فرزاد ــ اا خدا نکنه که من همچین فکری کنم (در حالی که تو دلم قند اب میکردن و خوشحال از اینکه فرزاد با کسی نیست داشتم میخندیدم اروم که یاسی با حالتی تاسف که نگاهش بهم بود سرشو تکون داد) یاسی ــ نظرت در مورد دخترا چیه؟ تا حالا به دختری فک کردی؟ فرزاد ــ اووووم نه زیاد ولی نزدیک عید بود که یه دختر که اومد مغازمون خیلی ازش خوشم اومده بود (من یاسی ــ واقعا؟؟؟ فرزاد ــ اره خیلی ناز بود (من باز از خودم بی خود شدم)یاسی با حالتی مسخره به سولی اشاره کرد که منو بگیره از دست رفتم من بهش اشاره کردم که دیگه بسه تمومش کنه که یاسی با گفتن ببخشید عزیزم بعدا باهات تماس میگیرم خداحافظی کرد دیگه حواسم نبود فرزاد چی گفت یا یاسی چی گفت تو هپروته عالمه خودم بودم که منو میگه بهم فک کرده منو میگه که چقد نازمو.. یهو با اب یخ داخل پارچ به خودم اومدم که یاسی اینا تو سرم خالی کرده بودن ـــ خرینااااااااااااا یاسی ـــ تا تو باشی تو هپروت نریو حرف هر کی از راه میرسه رو باور نکنی ـــ یعنی دروغ میگه؟ یاسی ــ معلومه ـــاز کجا میدونی؟شاید راست میگه مگه نمیگفت دم عیدی یه دختری رفته بود اونجا ازش خوشش اومده بود یاسی ـــ اخه خاک بر سر مگه تو فقط دختری؟یا فقط تو مشتری اون هستی مگه غیر تو کسی نمیتونه بره اون مغازه؟ در حالی که به حرفای یاسی فک میکردم و با خودم میگفتم راست میگه یاسی من چقد خنگم بعد با به یاد اوردن نگاه فرزاد خودمو مطمئن کردم که منو میگه و.. ادامه دارد...
مثل اون وقتا هنوز دلم برات لک میزنه حسرت داشتن تو.پیر شده.عینک میزنه صورتم سرخ شده بود.اما حالا کبود شده جدایی یه عمر داره توی اون چک میزنه اونی که من نمیخواستمش ولی منو میخواست منو میبینه یه وقت.دوباره چشمک میزنه یادته مشروط دوست داشتن تو شدم یه عمر؟ هنوزم کامپیوتر داره برام تک میزنه حالا که گذشت و رفتی ومنم تموم شدم مث تو کی ادمو جای عروسک میزنه؟ دیشب از خواب پریدم خوب شد.اخه دیدم یکی داره به ماشین تو.هی گل میخک میزنه تو که تنها نبودی .یکی پیشت نشسته بود بگذریم این دل من همیشه با شک میزنه اونی که بهم میگفت دوست دارم دوسم نداشت دیده بودم واسه ی دختره سوتک میزنه باورت میشه هنوز عاشقتم اون روز خوب دل هنوز واست "تولدت مبارک"میزنه تو زیاد دوسم نداشتی .خب مقصر نبودی کی میاد امضا زیر قول یه کودک میزنه؟ نه که بچه ها بدن.پاک و زلاله قلبشون ولی نبض عقلشون یه قدری کوچک میزنه فکر نکن فقط تویی رسمه یه وقتا حوصله میره اسمون . خودش رو جای لک لک میزنه دختر همسایمون . نمیدونه دوس نداری داره دور قاب عکست گل و پولک میزنه نه که فکر کنی به تو نظر داره. میکشمش مثلا داره رو زخمام گل پیچک میزنه کارش این نیس.طفلکی شب تا سپیده میشینه گل و بوته و شکوفه روی قلک میزنه راستی چرا من تو نامم اینا را به تو میگم! نمیگم گوشای رویام دیگه سمعک میزنه جز واسه نوار تو که توش صدای نازته به نفسهام طعم عطر سیب قندک میزنه نامه مو جواب نده.دوسم نداشته باش ولی نذا اصلا نزنه قلبی که اندک میزنه پیش هیچ کس نرو.حلقه دس کسی نکن چون گناهه . من هنوز دلم برات لک میزنه
هنوز به باز شدن مدارس سه ماه مونده بود با نگین کلی خوش میگذروندیم و من تصمیم گرفته بودم مثل هرسال به ارومیه برم ولی فکر اینکه برم فرزادو نمیبینم دو دلم میکرد که اخر سر تصمیم گرفتم نرم ۲۵ تیرماه سالگرد فوت مامان بزرگه گلم بود که همه تو خونه ی مامان بزرگ جمع شده بودیم بعد نهار که رفتیم سر قبر باز من فرزادو دیدم که نفسم بد جور گرفت نمیتونستم سر پا وایسم انگار یکی به دلم چنگ میزد و دلم از دهنم میورد بیرون دستامم یخ کرده بود اومد سر قبر با باباش بود واستاد ن یه فاتحه خوندن که تو اون لحظه یاسی و پری هر دو یک طرفم بودن بهشون اروم اشاره کردم که به فرزاده نگا کنن اونا بهش نگا کردن ولی چیزی متوجه نشدن بعد اینکه فاتحشونو خوندن فرزاد یه نگاهی بهم کرد بعد رو به مامانم گفت خدا رحمتشون کنه و رفتن اونا که رفتن من برگشتم رفتنشونو نگا کنم که فرزادم برگشت و غافلگیرم کرد زود سرمو برگردوندم داشتم خودمو لعنت میکردم که چرا همچین کاری کردم ... یاسی ــ این کی بود ویدا؟ ــ فرزاد این بود یاسی یاسی ــ بگو جون یاسی؟؟ ــ به جونه یاسی راس میگم خودش بود یاسی ـــ لامصب عجب چشایی داره ـــ یاسی خفه ناسلامتی نامزد داریااا یاسی ــ قربون نامزدم برم که با دنیا عوضش نمیکنم ــ ایییییییییییییییی یاسی ــ زهرمار ایییی پری ــ چی دارین پچ پچ میکنین؟؟ویدا این پسره چقد شبیه اسماعیل یاک بود؟ یاسی ــ پری خره این همون فرزاده خانومه بود دیگه!! پری با چشای گشاد شده برگشت یه نگا بهم کرد و گفت : بگو جونه پری؟ ـــ اهههه بابا اصلا برین از خودش سوال کنین پری ــ واه واه خفه اصلا نمیخوام بدونم مردشور تو فرزادتو ببرن ایش ـــ عزیز به من میتونی توهین کنی ولی به فرزاد شرمنده نمیذارم یاسی ــ تو غلط میکنی دختر پرو هنوز هیچی نشده نه میدونه طرف دوسش داره یا نه حق ندارین بهش توهین کنین (منم حق به جانب گفتم) ــ کور بودین نگاهشو ندیدین چطور نگاه میکرد؟ یاسی ـــ اخه بچه از کجا میدونی اون نگا از روی چیزه دیگه ای نبود ــ من مطمئنم پری ــ پس خاک بر سر الاغت کنن ــ مرسی ممنون.بعد ادامه دادم: یاسی رفتیم خونه بریم خونه ما به بهونه ای که وسایل برمیداریم به فرزاد زنگ بزنیم امتحانش کنیم؟ یاسی ــ باز تو حرف مفت زدی بچه؟عزیزه دلم اگه زنگ بزنی فکر میکنی مثل ما وقتی ببینن صدای یه پسره زود قطع میکنن؟اونا تا صدای یه دختر و شنیدن باهاش حرف میزنن که حوصلشون سر نره یا سرکارشون بذارن ــ خوب چی میشه تو زنگ بزن هم صداشو میشنوم و هم یه امتحانی بکنیم یاسی ــ باید از نفس زندگیم اجازه بگیرم؟ ــ اههه یاسی چرا داری حالمو بهم میزنی؟ یاسی ــ مرض خوب شوهرمه به تو چه میخوام قربون صدقش برم .خوبه که مثل تو نیستم هنوز نه به باره نه به داره داری به خاطرش هلاک میشی (یاسی دختر داییم ۵ سال از من بزرگتره و پری دختر خالم دو سال از من بزرگتره و همچنین سولی دختر خالم ۲ سال از من کوچیکتره )(واینکه یاسی با نامزدش با عشق ازدواج کرده بود یعنی با هم دوست بودن تو خانواده ی ما همه با عشق زندگیشونو شروع میکنن یعنی قبلا با همدیگه دوستن بعد ازدواج میکنن یکی خوده مامانه من که با بابام ۷ سال دوست بوده و بعد ۷ سال ازدواج کردن و توزندگی هیچ مشکلیم ندارن داییام و خالم و مامان بزرگم همچنین. حتی تو خونواده ی پدریمم همینطوره که با عشقشون ازدواج کردن.منم مطمئنم که با فرزاد ازدواج میکنم چون که تنها عشق زندگیمه) ــ خوب حالا کی زنگ میزنی از اقا حسین اجازه میگیری؟ یاسی ــ صبر کن بریم خونه زنگ بزنم ــ باشه مرسی الهی که دورت بگردم یاسی ـــ زیاد نگرد سرگیجه میگیری ـــ کوفت در هر حال خیلی خانومی ادامه دارد... ــ
یه هفته اول باور نمیکردم که سامان دست از سرم برداشته باشه ولی وقتی دیدم سولیم میگه اوضاع بر وفق مراده کم کم بر ترسم غلبه کردم و به زندگی عادیم برگشتم روزها میگذشت ۱۸ اردیبهشت بود که با نگین از کلاس برمیگشتیم ساعتم ۲ ظهر بود و خیابونا خلوت بود که یه پراید مزاحمون شد ما هم جوابشو نمیدادیم اونم هی تابلو بازی در میورد که یه لحظه یه صدایی از پشت سرم شنیدم که گفت: ویدا خانوم مزاحمتون شده؟؟ یهو یه چیزی یه چیزی تو قلبم فرو ریخت خودش بود فرزاده خودم بود.برگشتم دیدیم اره خودشه نگین یه نیشگونی از دستم گرفت با تته پته گفتم: ــ ب ب ب له ن ن ن نه نمیدونم فرزاد ــ یعنی چی نمیدونم؟؟ نگین که اوضاع منو دید گفت :بله اقا فرزاد مزاحممون شدن که همون لحظه پرایده یه دوریم زد که با دیدن فرزاد کنارمون نتونست چیزی بگه ولی از جاشم تکون نخورد فرزاد رو به ما :شما برین خونه خیالتون راحت باشه ـــ باشه مرسی فرزاد در حالی که به سمت پرایده میرفت تا باهاشون حرف بزنه پرایده تا اینو دید رفت بعدم به ما یه سری تکون داد و رفت پرایده هم دیگه برنگشت چون فرزاد داد زد که شمارتو برداشتم وای از اون شب رویاهام بیشتر بیشتر شد.ای خدا یعنی فرزادم منو دوس داره که به خاطرم این کارو کرده؟؟ وای خدا خیلی دوست دارم که داری منو به ارزوم میرسونی دیگه وقتی یه شماره ناشناسی به تلفن میفتاد میگفتم فرزاده از کیوسک زنگ میزدن فرزاده با الکارت زنگ میزدن فرزاده فرزاد فرزاد فرزاد شده بود تموم هستی من. تو کلاس تو خونه .مدرسه مهمونی همش تو هپروت فرزاد بودم که الان میبینمش یا چی میشه دارم میرم بیرون ببینمش یا مثلا ما که فلان جا مهمونیم چی میشه اونا هم بیان یاسی (دختر داییم) ـــ ویدا داری دیونه میشه به خدا کارت به جنون میرسه ااا ـــ پس چیکار کنم من؟؟دوسش دارم دویونشم یاسی ـــ از کجا میدونی اونم تو رو دوست داره که اینقد براش ضعف میکنی؟ ـــ نمیدونم ولی فقط اینو میدونم که دوسش دارم خیلی زیاد.مگه نمیگن دل به دل راه داره؟مگه نمیگن اگه کسی یکیو دوست داشته باشه ۱۰۰ ٪ مهرش تو دل طرف مقابلم هست یاسی ــ ویدا برات خیلی نگرانم داری خل میشی اساسی .بیچاره عمه ام با این بچه هاش که حمید اون جوری عاشقه .اون از محمد که اون قدر مغروره نمیشه بفهمی چشه . اینم از تو ـــ یاسی برام دعا کن. یه لحظه یه فکری به ذهنم رسید. ــ یاسی میای امتحانش کنیم؟؟ یاسی ــ یعنی چی؟ ـــ با الکارت زنگ بزنیم امتحانش کنیم ببینیم حرف میزنه یا نه؟ یاسی ــ بدبخت اون پسره محال یه دختر بهش زنگ بزنه و اون حرف نزنه و سرکارش نذاره. ویدا بچه نشو بعد یهو انگار که یه چیزی به مغزش رسیده باشه گفت: ویدا خریت نکنی بهش زنگ بزنی بگی دوسش داریااااا . بدبخت سرکارت میذاره. بعد ادامه داد: اگه زنگ بزنی بهش همه چیو به عمه میگم ـــ نه بابا شوحیت گرفته عمرا بهش زنگ نمیزنم باور کن راست میگم فقط میخوام امتحانش کنم ببینم باهات حرف میزنه یا نه؟ یاسی ــ حالا باشه تو امتحاناتتو بده بعد یه فکری میکنیم ببینیم چی میشه ــ مرسی یاسی جون خیلی دوست دارمممممممممم ****** امتحاناتم شروع شده بود و مشغوله امتحانام بودم با نگینو نازنین میرفتیمو میومدیم و سر راه یه گذریم از جلو مغازه فرزاد میکردیم بعد امتحانها مجبور شدم به اصرار مامان و مدیرمون رشته تجربی بردارم من دوست داشتم کامپیوتر بخونم اخه عاشق کامپیوتر بودم ولی مامانم نذاشت مجبور شدم تجربی بردارم به خاطر همینم برای اینکه حرصشونو در بیارم به زور مدرسمو عوض کردم و با نگین اومدیم به یه مدرسه ی دیگه نازنین تنها موند ادامه دارد...
|
About![]()
Archivesخرداد 1390فروردین 1390 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 Authorsویدافرشته Links
اموزگار عشق(hm411250) |